تبليغاتX
در جستجوی آن لغت تنها...

 حرفی نمانده است برایم به غیر آه ...

شهر در من نفس نفس می­زد روز در ازدحام سرمی­کرد

باد خاکستر سکوتم را مثل هر روز شعله­ور می­کرد

 تا شب و دهکده هزار اندوه اینطرف بوی شهری تو که

تلخی صبح بی­تبسم را از نگاهم، نه کم مگر می­کرد

شب شد از فرط خستگی خوابید دستهای همیشه بارانیم

غافل از اینکه دورها آرام روسری باد را خبر می­کرد

مادرم خوشه خوشه غم می­بافت پدرم با هنوز برمی­گشت

باد آهسته کفشهایم را توی این کوچه دربدر می­کرد

ابرهای سیاه بغض­آلود، کوچه و پرسه­های دور از ذهن

آه با من نگاه سردت را از همیشه غریبه­تر می­کرد

چادرم تا غروب می­بارید برف موهام سن و سالم را

درنگاه غریب رهگذران چند سالی بزرگتر می­کرد

ایستاد و به سمت من برگشت آسمان آسمان قفس پرداد

کم­کم انگار نوشدارو داشت بر تن زخمیم اثر می­کرد

...

صبح فنجان قهوه و مادر فکر خواب شب گذشته و

غصه­ی شاعری که شعرش را داشت ناچار مختصر می­کرد .        

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 13:25  توسط نسرین قربانی  | 

سلامي نه چندان گرم به همه

امروز روز بزرگداشت حافظ عزيز هست، حافظي كه همنشين خيلي از ماست، حافظي كه حافظه تاريخي بيشتر پدربزرگها اونو در ذهن و ياد داره، حافظي كه فالش آرامشبخش و يادش دلنشينه،  همون حافظي كه وقتي چند شب پيش بعد مدتها رفتم سراغش بهم گفت :

اي غايب از نظر به خدا مي سپارمت       جانم بسوختي و به دل دوست دارمت...

امروزم كه روز بزرگداشتش هست . اين روز و به همه دوستداران حافظ تبريك ميگم . و يك غزل بسيار قديمي

در من صدات حاصل مصدر نمی شود

می دانم این غزل به تو منجر نمی شود

می خواهم اینکه بگذرم از چشمهای تو

از پشت بام ، پنجره ، از در ، نمی شود !!

این روزها شبیه خودم گیج و ساکتم

این روزها بدون تو که سر نمی شود

گفتم : قبول کن دل تائیس وار من

اینجا کسی برات سکندر نمی شود

« گر باد فتنه هر دو جهان را بهم زند »

چشمی برای زخم دلم تر نمی شود

دور از نگات روسری از این به بعد تا

صد سال بعد این سده خودسر نمی شود

این را که دست می کشی از چشمهای من

از جانب تو، قابل باور نمی شود !!!

اما بدان دومرتبه این دختر لجوج

با یک نگاه سادهی تو خر نمی شود

هر قدر هم که شعر بخوانی و ... بگذریم

اینها برام وسوسه آور نمی شود

حالا غزل درون دلم درد می کشد

آرام شاعر تو که مادر نمی شود!!!

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 9:8  توسط نسرین قربانی  | 

به ياد روزهايي كه هر چه مي خوانمشان برنمي گردند

طعم تبدار و گرم دستانت روي تخته بهار مي­ماند

عشق در عن قريب چشمانت لذتي در غبار مي­ماند

صبحِ تصميمِ سختِ كبري بود يا تو آن يار مهربان بودي؟!

گرچه از ريزعلي،‌ همان دهقان ! سوتهاي قطار مي­ماند!!!

اول مهر بود و در چشمم آسمان بود و صحنه پرواز

فصل زرد كلاغهاي سياه در عبور مدار مي­ماند

بي­هوا بودم و نگفتي كه توي شطرنج زندگي آخر

چه كسي مات مي­شود بعد از دور بازي كنار مي­ماند؟!

گفته بودي بهار مي­آيد به سر اين انتظار مي­آيد

روزها مي­روند و مي­آيند گردش روزگار مي­ماند

وحشت امتحان فردا را در خودت هي خلاصه مي­كردي

ديكته­ها،‌ مشق­ها، شفاهي­ها  به همين شب دچار مي­ماند

در سر من هنوز مي­چرخد التهاب جريمه­هاي بزرگ

گر چه از تو نگاه منتظرت در زمين يادگار مي­ماند .

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 12:31  توسط نسرین قربانی 

هيچ حرفي براي گفتن ندارم جز غزلي نسبتا جديد :

*****************************

از شعر و هر چه هست دلم سير مي­شود

وقتي كه عشق بغض گلوگير مي­شود

وقتي كه شهر در هيجان تو سوخته

وقتي درخت پاي تبر پير مي­شود

با من هنوز ثانيه­ها در كشاكشند

در من هنوز عشق تو تخمير مي­شود !!!

مي­ترسم از شبي كه خمار دو چشمهات

در كاسه­اي شراب نمك­گير مي­شود

كي مي­شود پرنده شوم در هواي تو

كي خوابهاي من همه تعبير مي­شود؟؟؟

موسيقي نگاه تو در من هنوز هم

يادآور شكوه مزامير مي­شود !

گفتند از كشاكش يك عصر يخ زده

يكروز مي­رسي كه... ولي دير مي­شود.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت 19:32  توسط نسرین قربانی  | 

سلام به آنانی که گاهی ناخودآگاه به دلتنگیهایم سری می زنند 

و این هم شعری نه چندان جدید

در تو ناممکنی­ست می­خواهد به خودش حق زیستن بدهد

این درخت جوان نمی­خواهد به تبرهای رذل تن بدهد

قرن­ها بین این در و دیوار شعرهای شکسته می­روید

قرن­ها سعی دارد این کوچه  به تو احساس سوختن بدهد

ماه بانوی هر چه دست و ترنج ماه بانوی هر چه یاس سپید

ماه بانو خدا نمی­خواهد به سکوت تو پیرهن بدهد؟!

واژه­ها در مقابلت همچون ابرهایی عبوس و دلگیرند

دیده­ای در مقابل نرگس باغ حقی به نسترن بدهد؟!

ما در جمعه­ها پی­در پی مادر ندبه­های طولانی

ترسم این است شنبه­ای دیگر بغض تلخی به چشم من بدهد

بی­هدف دور خویش می­گردم گیج و مبهوت، گنگ و سرگردان

تا کجا؟ کی؟ چرا نمی­خواهد تا نشانی ز خویشتن بدهد؟!

بیستون شعر تلخ و غمگینی است سالیان دراز می­خواهد

حس سنگین انتقامی تلخ به خود آزار کوهکن بدهد

آسمان گریه می­کند در من ابرهای سیاه در راهند

نگرانم که بعد از این باران به تماشای شهر تن بدهد

آنقدر گیج می­خورم در خود تا به این بی­قرار سر بزنی

آنچنان تا که شمس تبریزی  به زمین شور تن تتن بدهد

......

کاش می­شد خلاصه سر برسد در من این انتظار طولانی

کاش می­شد به خاک سرد بقیع، آه روزی خدا دهن بدهد!!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم خرداد 1388ساعت 14:44  توسط نسرین قربانی  | 

بعد از مدتها با یه شعر نسبتا جدید اومدم :

آغوش واکن ای شب لرزان تب مرا

باران گرفته است تمام شب مرا

چشمان تو روایت سنگین عاشقیست

مهمان بوسه می کنی آیا لب مرا؟؟

حتی اگر بهار سرآغاز من شود

یا خاک در خودش بکشد مرکب مرا-

دنیا مرا به سبک خودم می نویسد و

یک روز باب می کند این مکتب مرا

با جذبه ات به هم زده ای این مدار را

میزان و دلو و حوت و یا عقرب مرا

بازی گرفته ای به همان شیوه ی عجیب

با منطق قریب خودت مذهب مرا

من روی تیغ تیز غزل راه می روم

یکروز پرت می کنی از این لبه مرا !!!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388ساعت 18:15  توسط نسرین قربانی  | 

من از تامل بهار برمی‌گردم

و احساسم

با بوی شکوفه‌ها گره خورده است

و قاب چشم من

از اشکهای حسرت خیس

بهار

از حیطه تماشای صرف بیرون است

بهار فلسفه ساده‌ایست

برای آنکه بدانیم

زمین عرصه کوچ است

و غفلت آه غفلت

چه دریغ مطولی دارد

زنده یاد سلمان هراتی

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 10:28  توسط نسرین قربانی 

   

     اگر به خانه من آمدی

برای من ای مهربان

چراغ بیاور

و یک دریچه که از آن

به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم.

فروغ فرخزاد

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت 12:22  توسط نسرین قربانی  | 

به او که می آید :

شنبه ... دوشنبه ... غیبتت از حد گذشته است

بس کن زمان شاید و باید گذشته است

تخمین انتظار شما سالهاست که

از ضابطه ، معادله ، درصد گذشته است

پس بی خیال قول و قرارت ، نگفته ای

بی من به حال و روز شما بد گذشته است ؟!

دور از تو فکر بال و پری نیست در سرم

آن روزها که شعر می آمد گذشته است

باشد ولی حساب دو ماه و دو شب که نیست

ده ... بیست ... سی ... شمارشت از صد گذشته است

من بی تو صرف می کنم این عشق را ولی

اینجا زمان صیغه ی آمد گذشته است

ین دختر اهل شکوه و این حرفها که نیست

آب از سرش بدون تو شاید گذشته است

دیگر بس است شعر مرا خیس تر نکن

من کارم از شروع مجدد گذشته است

هی جمعه « وعده ی سرخرمن » قبول کن

این جمعه های خرمنی از حد گذشته است !!!

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت 11:31  توسط نسرین قربانی  | 

          با هر بهانه و هوسی عاشقت شده است

          فرقی نمی کند چه کسی عاشقت شده است...                فاضل نظری

          به همین بهانه یه شعر نسبتا قدیمی می ذارم

هر قدر هم که پرسه بزنم روی این کاغذها

کسی حتی سراغم را

از شعرهای نگفته ام نمی گیرد

می دانم

از این شهر لعنتی که بروم

به جاده هایی می رسم

با خطهای سفید متناوب

با تیر برقهای موازی

و کلاغهایی که طبق معمول

خبرت را به من نمی رسانند

من

دختر رانده شده ایلم

که تاوان نکرده هایش را سالهاست

در بی تفاوتی دستهای مردانه ات

آه می کشد

سر در نمی آورم

کجا به این متن وارد شدی ایلیا ؟!

دردی که آن روز از چشمهای تو آغاز شد

امروز در تک تک عضلات من پایان یافت

این غرامت سنگینی ست

که هر دقیقه هزار بار

بدون هیچ چشمداشتی

و بدون هیچ دریافتی

می پردازم .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم اسفند 1387ساعت 12:13  توسط نسرین قربانی  | 

یه شعر از روزهای خوب و...  تقدیم به شاعر گرامی سید ضیاء الدین قاسمی (خدا ندیده مرا تا که لایقت باشم) که چند سالی ست دوباره هیرمند را نفس می کشد .

خدا نخواسته بود این که مال من باشی

ترنم همه ماه و سال من باشی

« تو آفتابی و من شب همیشه حزن انگیز »

نخواه باعث مرگ و زوال من باشی

چقدر با تو نگویم که دوستت دارم

چقدر آه، علامت سؤال من باشی؟!

تو آسمان بلندی، پر از ستاره و بکر

چه می شود که بیایی و بال من باشی

...

درست نیست که من عاشق شما باشم

خدا نخواسته بود این که مال من باشی .

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم بهمن 1387ساعت 12:38  توسط نسرین قربانی  | 

سلام به همه اونایی که گاهی به من سری می زنن                              

دلم گرفته است

دلم گرفته است

به ایوان می روم و انگشتانم را

بر پوست کشیده شب می کشم

چراغهای رابطه تاریکند

چراغهای رابطه تاریکند

کسی مرا به آفتاب معرفی نخواهد کرد

کسی مرا به میهمانی گنجشکها نخواهد برد

پرواز را به خاطر بسپار

پرنده مردنی است...             " فروغ فرخزاد"

امروز یه غزل می ذارم یادگار روزهای خوب ، روزهای برف و بنفشه ، روزهای نسیم و شعر، روزهایی که دیگر نیستند ...    

شنبه ، الو و هق هق باران تماس را

گفتم بیا ببخش من بی­حواس را

دیگر نه بوی عید می­آید نه طعم باد

گم کرده­ام بدون تو کل حواس را

دانشکده ... هوای نبودن و دختری

که گیج می­زند ضربان کلاس را

ایلیا قسم به هر چه نبوده­است بین ما

پایان بده به دست خودت این هراس را

اردیبهشتی­ام تو همانی که شاعرت

رد کرده تا رسیدن تو هر لباس را ؟

من باختم شبیه روال همیشگی

این برگ آخرست من آس و پاس را –

باید یکی بیاید و بعد از عبور تو

جبران کند خسارت این اختلاس را

تو مرد سالهای ... نه این منصفانه نیست

کاری بکن تمام کنم التماس را

من سوختم بیاو از آتش ... الوالو

دستی خلاصه کرد در اینجا تماس را ...

   

 

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم بهمن 1387ساعت 9:37  توسط نسرین قربانی  | 

 

               اَلْبُكاءُ مِنْ خَشیةِ اللهِ نَجآةٌ مِنَ النّارِ
              گریه از ترس خدا سبب نجات از آتش جهنّم است

                                                         امام حسین (ع)

              دل خونتر از ابر و طوفان                  غمگینتر از باد و باران

              مانده به راه برادر                          تنهاترین چشم گریان ... 

 با تمام بغضی که درگلو دارم و نمی تونم بشکنم یه شعر نه چندان قدیمی می ذارم :

ده روز آزگار امان را گرفته است

بغضي كه نبض خيس زمان را گرفته است

امروز كينه­هاي وقيحانه­ي فدك

از نبض كربلا ضربان را گرفته است

اندوه چاه، زخم خوارج، سكوت شام

تصوير سال­ها خفقان را گرفته است

بر نيزه­ها حقيقت سرخي­ست كز قرون

پندار و وهم و شك و گمان را گرفته است

زنجيرها و تشنگي و خارهاي دشت

از كودكان خسته امان را گرفته است

بايد قبول كرد پس از قرن­ها سكوت

شرمندگي فرات جوان را گرفته است

آقا تو خون پاك خدايي، كه گفته­اند:

از چاه كوفه تا سبلان را گرفته­است!!!

خورشيد، ذوالجناح، يتيمان، غروب خون...

نقشي كه ذهن فرشچيان را گرفته است

...

زينب! غمين مباش كه اين روزگار تلخ

بر هر چه تكيه كرده­اي آن را گرفته است.

 

 

 

        

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت 8:3  توسط نسرین قربانی  | 

دوباره محرم اومد ، با همون حال و هوای همیشگی و همون رنگ وبو دوباره منم و همون منبرخونه قدیمی و دیوارای کاهگلی و شبهای زنجیرزنی کی می دونه تا محرم سال دیگه چی پیش میاد و    بلاخره کی میشه به اون خود درونی رسید به قول استاد قزوه :

کربلا به اصل خود رسیدن است هر چه می روم به خود نمی رسم

چشم تا بهم زدم چه دور شد تا به خویش آمدم چه دیر بود

خدا کنه برای من دیر نشه . امروز با یه رباعی اومدم

ای کاش که قطره های باران برسد

این غائله ی تلخ به پایان برسد

با دست بریده تو عباس چطور

این مشک به خیمه های سوزان برسد ؟!

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت 9:3  توسط نسرین قربانی  | 

سلام بعد از یه مدت تاخیر دوباره اومدم امروز یکی بهم گفت چرا به روز نمی کنی ؟؟ جواب دادم هر چیزی یه انگیزه ای می خواد . حالا فکر می کنم اون انگیزه اومده یه کار عاشورایی براتون می گذارم :

همه چیز اتفاق می­افتاد درغروبی که رنگ ماتم داشت

کاروان از سکوت برمی­گشت کاروان چیز تازه­ای کم داشت

آب، تکرار روشن دردی  برتن خسته­ی بیابان بود

قصه­ی چاه، ناله­ی مولا آب حسی عجیب و مبهم داشت

عقده­های قدیم خیبر را بازوان کبود مادر را

حرمله در گلو فرو می­برد  حرمله در خودش مجسم داشت !!!

کربلا شرحه­شرحه خون می­شد دشت آماده­ی جنون می­شد

کوفه خوابی عجیب را می­دید کوفه تنهایی جهنم داشت

- : دخترم تیغ­های دشت امروز می­خلد پای بی­قرارت را

کاش بابا برای تشنگی­ات چشمه­چشمه فرات و زمزم داشت

السلام علیک خون خدا السلام علیک یامولا

حتم دارم که روز عاشورا کربلاکربلا زمین غم داشت !

زینب از سمت خیمه­ها آمد با غمی خسته زیرلب می­گفت :

داغ هفتاد و دو کبوتر را تا قیامت به دوش خواهم داشت

...

ظهر شد، آمدی اقامه کنی بین یاران نماز آخر را...

همه چیز اتفاق می­افتاد آسمان جامه­ی محرم داشت .

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم دی 1387ساعت 13:33  توسط نسرین قربانی  | 

سلام و یه عذرخواهی بابت این تاخیر پیش اومده یه شعر نه چندان جدید براتون می ذارم

 

در خودم مثل درد می پیچم شاید این چشمها خطر بکند

شاید این فکرهای سردرگم آخر ایجاد دردسر بکند

هی دعا می کنم که برگردی حرفهای نگفته بسیار است

هی دعا می کنم که برگردی این دعاها مگر اثر بکند

از خودم پرت می شوم پایین لای این واژههای تکراری

نگرانم فقط در این بازی چشمهای شما ضرر بکند

آسمان سالیان طولانیست که مرا از خودم عقب رانده

در عوض سالهاست می خواهد که تو را بیش و بیشتر بکند

مثل یک اتفاق تکراری از دهن هفته هاست افتادم

اتفاقی که سخت می خواهد توی این شعر خیس سر بکند

نگرانم که بی جهت باران هی مرا گریه می کند در خود

نگرانم که این غم سنگین همه ی شهر را خبر بکند!

من پر از دردهای مشکوکم کاش خوابی، توهمی، چیزی

زندگی را شبیه این فنجان در من خسته مختصر بکند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آذر 1387ساعت 8:33  توسط نسرین قربانی  | 

این روزها که می گذرد
شادم
این روزها که می گذرد
شادم
که می گذرد
این روزها
شادم
که می گذرد...

زنده یاد قیصر امین پور

 

منم شادم که این روزها می گذره و هیچ اتفاقی نمی افته دو هفته پیش دو تا کنگره شعر برگزیده شدم ولی هیچ کدومش نرفتم هفته گذشته میلاد ضامن خراسان بود امروز یه شعر به همین مناسبت می ذارم

وقتی تبر تداعی دلتنگیست حرفی بزن سکوت درختان را

تا چند این بهار نمی خواهد ، پاسخ دهد هوای زمستان را ؟

همچون خوره به جان من افتاده ست تردید چشمهای پریشانت

همچون خوره به جان من افتاده ست شکی که خورده قامت ایمان را !

در خاطرات خیس پدر عمری انبوه عقده های فروخورده است

تقویم ها چگونه نمی خواهند افشا کنند غربت زندان را

وقتی کبوتران حرم حتی دیوانه وار گِرد تو می چرخند

باید قبول کرد که می دانند اندوه آهوان بیابان را

چون شاخه ی خمیده ی نیلوفر برگنبد طلای تو می پیچم

من ساقه ای تکیده و خشکم که از یاد برده خاطر گلدان را

تا کی بناست در حرمت آقا دل خوش کنم به پنجره ی فولاد

تا کی ببیند عاشق غمگینت از پشت شیشه غربت باران را ؟!

ای هشتمین ستاره ی خوشبختی تو یوسف عزیز خراسانی

دارد ولی به گریه می اندازد اندوه چشمهای تو کنعان را

انگور میوه ایست هراس انگیز در سکر خاطرات پریشانت

انگور میوه ایست که می دانم عمریست خورده بغض خراسان را .

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت 9:39  توسط نسرین قربانی  | 

درزندگی زخمهایی­ست که مثل خوره روح را در انزوا می­خورد و  می­تراشد این زخمها را نمی­شود به کسی اظهار کرد..."صادق هدايت"

واقعا هدف ما اززندگی چیه ؟ این که یه مدتی بیایم و دنیا رو تنگتر از این که هست کنیم و بعد بریم من به این پوچی رسیدم و خدا کنه یه جوری این حسی که در من رسوخ کرده رهام کنه به قول یه عزیزی :

اگر روزي كسي از من بپرسد كه ديگر قصدت از اين زندگي چيست بدو گويم كه چون مي ترسم از مرگ مرا راهي به­غيراز زندگي نيست

 قسمت اول اين شعر دنباله­دارو تقديم مي­كنم به همون­ دوست عزيز :

 

از خیابان که رد شوی

پیاده رو را

به اندازه تمام شعرهای نگفته

تمام حرفهای نزده

تمام روزهای نیامده

مرور می­کنی

هزار و سیصد و ... نمی­دانم چقدر فاصله دارد

این من

با آن تو

من اعتراف بزرگترین گناه قرنم

که هنوز هم می­ترسم

از تمام کوچه­هایی که به خیابان می­رسد

از تمام خیابانهایی که به تو می­رسد

و از تویی که قرار نیست به من برسی

آه ایلیا

ایلیا

ایلیا

توی این شهر

یک­نفر

هر روز با نداشته­هایم بازی می­کند

و من

فقط و فقط

بغض می­کنم به داشته­هایش .

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت 9:15  توسط نسرین قربانی  | 

           و یه غزل از عاشقانه هایی که دوستشان می داشتم و زندگی                  می کردمشان ...

دستت ، دلت ، مقدمه ی انتظارها

ای آنکه زنده اند بنامت بهارها

هر روز خواب خیس تو را نقش می زنند

در خاطرات کهنه ی خود روزگارها

پاییز در تدارک صد رنگ مبهم است

خمیازه می کشند زمین را بهارها

ای کهکشان دورتر از مشتری ،زحل

در گردش است جاذبه ات در مدارها

حل می شوند آینه ها در تو روزها

سر می روند پنجره ها در تو بارها

اینبار هم بیا و فقط یک اشاره کن

تکرار می شوند عصاها و مارها

ای شاعر هر آنچه غزل هر چه روشنی

در گردش است جاذبه ات در مدارها

چیزی بگو به خستگی شهر سر بزن

ای آنکه زنده اند بنامت بهارها .

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت 8:43  توسط نسرین قربانی  | 

یه مدتی نبودم سرم خیلی شلوغه این روزا ،تازه وقتی هم که میام نیومده و نگفته باید برم به قول زنده یاد قیصرامین پور:

حرفهای ما هنوز ناتمام

تا نگاه می کنی وقت رفتن است

باز هم همان حکایت همیشگی

پیش از آنکه باخبر شوی

لحظه عزیمت تو ناگزیر می شود

آی

ای دریغ و حسرت همیشگی

ناگهان چقدر زود دیر می شود!!!

و برای منم همه چیز چقدر زود دیر میشه و ....

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت 8:38  توسط نسرین قربانی  | 

و امروز یه رباعی جدید :

عمریست میان هر چه خوبند و بدند

بر سینه ی باغ همچنان دست ردند

قطحی شده آه، پس کجا می گردند

آنان که هنوز عاشقی را بلدند !!!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم مهر 1387ساعت 11:22  توسط نسرین قربانی  | 

شهریور ماه یعنی حدودا  ۲۰ روز پیش ، سال ۸۴ بود که خبر تاسف بار از دست دادن دوست خوبم نجمه زارع عزیز و شنیدم از شنیدن خبر خیلی شوکه شدم تا وقتی که با خونشون تماس نگرفتم ، باورم نشد... امروز نمی دونم چرا یکدفعه دلم هواش و کرده 

 اینم یه غزل قشنگ از نجمه خوبم روحش شاد :                                  

بي تو انديشيده‌ام كمتر به خيلي چيزها

مي‌شوم بي‌اعتنا ديگر به خيلي چيزها

 تا چه پيش آيد براي من نمي‌دانم هنوز

دوري از تو مي‌شود منجر به خيلي چيزها

 غير معمولي است رفتار من و شك كرده است

ـ چند روزي مي‌شود ـ مادر به خيلي چيزها

 عكس‌هايت، نامه‌هايت، خاطرات كهنه‌ات

مي‌زنند اينجا به روحم ضربه خيلي چيزها

 هيچ حرفي نيست دارم كم‌كم عادت مي‌كنم

من به اين افكار ضجرآور، به خيلي چيزها

 مي‌روم هر چند بعد از تو برايم هيچ چيز ...

بعد من اما تو راحت‌تر به خيلي چيزها

+ نوشته شده در  شنبه بیستم مهر 1387ساعت 11:11  توسط نسرین قربانی  | 

هر گاه مرا با دشنه ی کلماتت زخمی می کنی به من می گویی : اگر بچگی کردم مرا ببخش ! ببینم تو تا کی می خواهی از مادری من سوءاستفاده کنی تا کی ؟!

سعاد الصباح

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مهر 1387ساعت 10:46  توسط نسرین قربانی  | 

وباز هم يك عاشقانه ي قديمي:

 

امسال توي سفره من غم گذاشتي

در سين آخر آمدي و سم گذاشتي

من سالهاست بغض تو را گريه مي كنم

گفتم مرا براي محرم گذاشتي‌!!!

باران عقب كشيد وقوع مرا و تو

اين غصه را برام مجسم گذاشتي

"خواندم كه شهر بي تو مرا حبس مي شود"

يعني شنيده بودي وقالم گذاشتي؟!

ديگر به چشمهاي تو هم اعتماد نيست

دنبال خنده هاي من آدم گذاشتي

اما تو در برابر اين واژه هاي خيس

مثل هميشه هاي خودت كم گذاشتي

من احتمال مي دهم اين شعر خسته را

پاي دلي كه بي تو ندارم گذاشتي

اي عشق دارم عاقبت از ياد مي برم

داغي كه روي پاكي دستم گذاشتي

حالا هزار و سيصد و تو نيستي و من

من را در اين هزاره مبهم گذاشتي

...

تا آمدم كه عهد خودم را ... تو رفتي و

ديدار را به صبح جهنم گذاشتي.

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مهر 1387ساعت 17:9  توسط نسرین قربانی  | 

اینم یه شعر قدیمی که با همه کهنگی خیلی بهم نزدیکه

 

اگرچه سوژه هر روز عابران بشود

زنی نشسته خیابان ذهنتان بشود

چه فکر مضحک و دردآوری که در یک سطر

هر آنچه باب دلت نیست ناگهان بشود

مرا امید وصال تو زنده می دارد

چقدر شاید و اما اگر چنان بشود!

شده است زندگیم صرف طفره رفتن با-

همیشهُ هر چه که منجر به فکرتان بشود

من آن الهه نازم که ظاهرا باید

برای خواندنش آری یکی بنان بشود!!!

چقدر بغض کنم ردپای خیست را

چقدر شاعریت سهم دیگران بشود

ولی هنوز نگفتی که این من تنها

قرار نیست که بانوی شعرتان بشود

چه سرنوشت سیاهی که این پرنده هنوز

براش هیچ کسی نیست آسمان بشود

خلاصه می رسد این داستان به جایی که

نگات مضحکه ذهن این و آن بشود

...

نمی رسم به تو هر چه تو را قدم بزنم

نمی رسد به تو هر چه دلم جوان بشود.




+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مهر 1387ساعت 16:56  توسط نسرین قربانی  | 

عشق است که خواب مست را می فهمد

مفهوم غم و شکست را می فهمد

آغوش تو باز است ولی در این بین

دست است که باز دست را می فهمد!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مهر 1387ساعت 14:28  توسط نسرین قربانی  | 

با تو همه جا که تا ته گور خوشست

انگار غم و شکنجه هر جور خوشست

این قصه ناتمام عشق است ولی

آواز دهل شنیدن از دور خوشست

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 20:31  توسط نسرین قربانی  | 

می رقصد و می خندد و سودا زده است

انگار که پشت پا به غم ها زده است

پس باز هم عاشق شده ای ؟ تو قطعا

دیوانه ، خوشی زیر دلت را زده است

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 20:28  توسط نسرین قربانی  | 

این بار قرار است خدایت نشوم

باید که دگر سر به هوایت نشوم

من می روم از زندگیت بیرون تا

آیین ی دق چشمهایت نشوم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 20:26  توسط نسرین قربانی  | 

تصمیم گرفته سهل و آسان برود

از خاطر سبز درختان برود

یک روز قرار است خودش را بکشد

روزی که بهار از خیابان برود

+ نوشته شده در  جمعه پنجم مهر 1387ساعت 15:7  توسط نسرین قربانی  |